شرمنده که اینم

احساس می کنم بی احساس شده است به من

بی اهمیت شده ام برایش

بی شور شده است زندگی ام

بی رمق شده ام . ناتوان شده ام

و همه اینها کلافه ام کرده است.

خسته شده ام از تلاش های بی نتیجه

خسته شده ام از یک قدم به جلو و دو قدم به عقب رفتن

از تکرار مکررات خسته ام.

.

.

.

.

دارم تلاش می کنم اما ، اما نتیجه ای حاصل نمی شود.

شرمنده احساساتم هستم اما احساسم است.

شرمنده نداشتن هایم هستم. شرمنده نبودن هایم هستم.

تا کنون اینگونه از وجود خودم شرمنده نبوده ام.

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


کلم زندگی

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


وقت

وقتی برای نوشتن نیست. وقت...

ولی چرا هست من وقتش را دارم اما دست و دلش را ندارم. چرا هر وقت کاری را نمی خواهیم انجام دهیم خیلی راحت می گوییم وقتش را نداریم. این ساده ترین بهانه ایست که به زبانمان می آید. و کسی نمی تواند مچمان را بگیرد. از زیر خیلی از مسئولیت ها در می رویم . خیلی از کارها را انجام نمی دهیم چون وقتش را نداریم. فقط وقت...

دلیل تمام سهل انگاریهایمان وقت است. دلیل تمام بدبختی هایمان وقت است. دلیل تمام ندانسته هایمان هم وقت است.

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :


بازگشت به کار

یک هفته ای میشه که می رم سر کار و تارا را گذاشتم مهد کودک. از وقتی که دخترم به مهد می ره عاقل تر شده و پیشرفت هاش بیشتر شده. تلاشش برای حرف زدن بیشتر شده و غلت می زنه و کف دستاشو روی زمین می زاره و و سعی می کنه روی پاهاش وایسه ولی هنوز روی زانو  می ایسته. امیدوارم مهد براش خوب باشه. 

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


مادری

بزرگ کردن یک بچه کار سختی است . اما سخت تر از همه مادر بودن است. این روزها به من سخت می گذرد. البته الان تجربه های زیادی کسب کرده ام و راحت ترمیتوانم از پس وظیفه ی مادری بر بیایم . استفاده از تجربه های مادرم هم خوب بود. کمک زیادی به من کرد . از همه اینها مهم تر یاری و همراهی همسرم هم جای تقدیر دارد. از همه  آنها بی نهایت سپاسگزارم که کمکم میکنند.

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


وبلاگ دخترم

دخترم وبلاگ خودشو راه اندازی کرد . البته به کمک باباش.

اگه دوست دارید وبلاگشو ببینید، اینجا کلیک کنید.لبخند


 

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها :


دخترم تولدت مبارک

دخترم تولدت مبارک

دخترم تارا روز 5 ام آبان 89 ساعت 19:55 به دنیا اومد. برخلاف اکثر نوزادان ازهمان لحظه تولد زیبا بود. زایمان پر دردی داشتم ولی بعد از تولد دخترم درد هایم پایان یافت. این هم تجربه ای بود . در تمام مدت خواهرم کنارم بود و کمکم می کرد تا دردهایم کاهش یابد. خواهری را در حقم تمام کرد. هرگز لطفش را فراموش نمی کنم.

مادر بودن سخت است مخصوصابرای روزهای اول . اما کم کم عادت کردم  و البته دخترم هم خوابش منظم تر شده. اما من سبک خواب شده ام و با کوچکترین صدایی از خواب بیدار می شوم و این هم یکی از الطاف خداست برای محافظت از نوزادان.

امیدوارم بتوانم خوب از او مراقبت کنم و مادر مهربانی برایش باشم. حالا دیگر می توانم هر چقدر دلم می خواهد چشمهایش را ببینم و صورتش را نوازش کنم.

خدایا به خاطر همه چیز از تو سپاسگزارم.

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


من زن هستم

سروده ای از: لینا روزبه حیدری 

( خبرنگار با سابقه که برای بخش افغانی صدای آمریکا کار می کند.. )

*می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی     

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم

* می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

* نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

* شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

* با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند 

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

* فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

* گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و 

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

* اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

* من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

*

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه 

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم 

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


روزت مبارک

سلام خانومی

روزت مبارک

فردا روز دختره. فکر می کردم این روز بیای ولی انگار خبری نیست. چند هفته ایه که سر کار نمیرم.دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. همش منتظرتم. پس کی می یای؟

بابایی همش میگه صبر کن بزار هر وقت دلش خواست بیاد. ولی من نه. خلاصه خواستم بگم اگه میشه زودتر بیا. ما منتظرتیم.

مادرت

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :


چشمهات

سلام قشنگم

حالت خوبه؟ امیدوارم حال من حال تو رو بد نکرده باشه. خبری نیست. نگران نباش. هوا داره بهتر می شه. دلم می خواد این چند ماه هم زودتر تموم می شد و من می تونستم ببینمت. و توی چشمات نگاه می کردم تا اینکه خوابت می برد.

 

مادرت

 

  
نویسنده : اعظم ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :